به قلم ـ عباس کرم الهی وسئول سابقه قرارگاه پدافند رسانه ایی سپاه شوش دانیال(ع)
اگر به اوایل چنگ برگردیم ؛ انقلاب اسلامی تازه به پیروزی رسیده بود آن هم با خون جوانان و دانشجویان و دانش آموزان که امروز 17 شهریور 57 یکی از این پایه گذاری ها است .
این پایه گذاری ها در واقع پی ریزی مقاومت بود ؛ به یاد داریم که دزپفول روزانه زیر موشک های حزب بعث عراق بود و مقاومت مستحکمتر شد تا اینکه عراق موشک های خود را به تهران شلیک کرد ما تنها توانستیم با خواهش و تمنا دو فروند موشک را از کشور لیبی وارد کنیم ؛ یکی برای شلیک به بانک رافدین بغداد و دیگری برای مهندسی معکوس که شهید تهرانی مقدم پدر موشکی ایران خون خود را در این راه تقدیم اسلام و انقلاب گرد و همچنان مقاومت ما مستحکمتر می شد
نه سلاح داشتیم و نه حتی سیم خارداری بنی صدر خائن هم که می گفت :« زمین می دهیم و زمان می خریم » و از طرفی اجازه نمی داد بین ارتشی که هنوز ساماندهی نشده بود و سپاه نوپا اتحادی به وجود آید ؛ اینها همه پیریزی مقاومت بود تا با کمک امدادهای غیبی در مقابل دشمن تا دندان مسلح بایستیم
من متأسفم برای آنهایی که جها تبیین را واروانه به خورد جوانان می دهند که اگر شهید صفر احمدی ـ شهید حسن درویشی شهید صفی زاده برادران شهید تفاخ و... زنده بودند در مقابل چنین اشخاصی مقاومت و پایداری می کردند؛ کجای جهان دیده ای وقتی ارتش و سپاه و بسیج متحد شدند و نیرو از سراسر کشور آن هم مسلح به انواع سلاح برای غقب راندن دشمن به مرزها دور هم جمع شدند به نام مقاومت و پایداری یک شهر نامیده شود؟ در حماسه 8 مهر 59 غلامعباس غلاوند در شلمچه در مقابل بعثی ها مبارزه می کرد و تازه بات لباس فرم بعثی ها آشنا شده بود و به جأت می توان گفت اولین شوشی بود که از نزدیک لباس فرم حزب بعث عراق را به چشم دیده بود وقتی که می شنود عراق از مرز فکه به طرف شوش در حال پیشروی است دلش طرف شوش است اما جسمش در شلمچه در مقابل دشمن مبارزه می کرد تا اینکه طاقت نمی آورد و حقیقت را به شهید علی شمخانی فرمانده ی سپاه خوزستان در میان می گذارد ؛ شمخانی با رفتن قلاوند به شوش موافقت می کند و یک قبضه آرپی جی 7 به او می دهد همراه با یک نامه که خود را به فرمانده ی سپاه شوش معرفی کند
تازه مقاومت رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود ؛ هدف عراق سقوط شوش و می کرد و عراق از همان روز باید اهواز« ناصریه » ـ برای سوسنگرد« خفاجیه » و برای خرمشهر « محمره» را برگزیده بود اما هدف 11 پاسدار شوشی و چند نفر از نیوهای عشایر عرب جلوگیری از سقوط شهر شوش بودـ 8 مهر1359 فرا می رسید و در لحظه ایی که غلامعباس قلاوند خاطرات خود را در اختیار عباس کرم الهی می گذارد 6 مهر1397ست در مراسمی به نام آیه های صبر که در کنار شهد صلوات به مدیریت حاج ناصر پیوست تدارک دیده شده بود گفت : وقتی نامه را به فرمانده ی سپاه شوش دانیال(ع) دادم 11 پاسدار از جمله شهید حسن درویشی ـ شهید صفر احمدی ـ غلاملی یاحسن و 8 پاسدار دیگر که نامشان را فراموش کرده ام و از بین عشایر عرب پدر شهیده فرحه دبات را به یاد دارم که دخترش برای ما در کنار خانه اش نان برای رزمندگان می پخت .

از روز 8 مهر 59 ؛ 45 سال و 11 ماه و 9 روز می گذرد ـ پلی بر روی رودخانه خروشان کرخه وجود نداشت نیروهای خودی تا کنون عراقی ها را با این لباس فرم ندیده بود که در کنار رودخانه رودخانه کرخه آب تنی ( شنا) می کردند و قلاوند آنها را می دید شهید صقر احمد و شهید حسن درویشی گفتند که نکند اینها ایرانی باشند ؟ چون ما عراقی با این فرم لباس ندیده ایم ؛دقلاموند گفت : مطمئن هستم اینها عراقی هستند چون در شلمچه هم با همین فرم لباس آنها را دیدم .
خیال بچه ها راحت شد شب نیروهای عراقی از آب بیرون آمده بودند و بچه ها برای پر کردن قمقمه های آب بهترین فرصت را با دست آورده بودند لذا شهید صفر احمدی و شهید حسن درویشی با بستن سیم بکسل قمقمه ها را پراز آب کردند و بین رزمندگان تقسیم کردند ـ بچه ها نشسته بودند که دعای توسکل و سپس وصینامه ها را بنویسند و برای حماسه آمده شوند .
شهید صفر احمدی به غلامعباس قلاوند گفت : ما در نظر داریم گردنبندها رو از گردن خارج کنیم که اگه شهید شید و عراق شوش را گرفت گمنام شهید بشیم و اگر زنده ماندیم و عراق نتوانست شوش را ساقط نماید گردنبندها را به گردن بیاندازیم قلاون وقتی که این صحنه را دید حق اول گردنبند را از گردن بیرون آورد و در گوشه ایی زیر خاک پنهان کردندسنگری که به هر زحمتی ساخته بودند جلوی روستای دوار بود و با دبات فاصله ایی کمتر از 5 کیلوتر داشت .
ساعت هر لحظه به نیمه های شب نزدیک می شد نان های پخته شده توسط شهیده فرحه دبات به دست رزمندگان رسید و بچه ها دلی از عذاب درآوردند ؛ بچه ها دعای توسط و زیارت عاشورا را خوانده بیودند و بی شک صدا به عراقی ها هم رسیده بود که دیدید حسمان درست از آب درآمد ريال فوج فوج لشکریان ایرانی کمین کرده اند تا در همین منطقه گاز انبری ما را قتل عام کننددر حالی که نیروهای ایرانی اندک بودند و اگر عراقی ها می دانستند پیشروی می کردند ؛ قلاوند اولین گلوله آرچی جی را شرسک کرد و یک تانک را منهدم نمود و همین طور دومین کار را از کار انداخت تا ایکه رزمنده ایی سلاحش گریر می کند ؛ نزد غلامعباس می آید که گره سلاحش را بر طرف کند که یکی از دوشکاهای عراقی کمر قلاوند را مورد هدف قرار می دهد و غلامعباس بیهوش می شوند یکی دیگر از بچه ها آرپی جی را می گیرد و پی در پی سه تانک را از کار می اندازد ؛ عراقی ها به ارتفاهات فتح المبین عقب نشینی می کنند و تا زمان عملیات فتح المبین در همین ارتباعات باقی می مانند .
غلامعباس قلاوند با وانتی به بیمارستان نظام مافی شوش و سپس به قزودگاه دزفول اعزام می شود در آنجا همکاری برای ایشان نمی توانند انجام دهند که به تهران اعرام می شود و از آنها به هابورک آلمان پرواز می کنند هر چند در آنها هم بعداز چند ماه کار را انجام نمی دهند و اولین شهید زنده ی شوش و قطع نخاعی به نام ایشان رقم می خورد
اینها رو گفتم که اگر قرار است بعد 45 روز که از جنگ می گذرد چرا نام شوش هنوز در تقویم رسمی کشور ثبت نشده اس؟؟؟؟مگه حماسه و مقاومت برای شوش چه معنی داشته باشد که برخی مقاومت را در موضع قدرت می بینند؟ این اشخاص تا در آن روز جبهه ایی را به چشم ندیده انذ و یا بادم چان قاب چینبرخی از مسئولین هستند که میخواهند روز مقاومت و پایداری شوش را تحت الشعاع عملیات فتح المبین ببرند که به فراموشی برسید در صورت که در روستای دوار یک یادماد دیگر به نام رزمندگان شوش بنا شود تا مردم بدانند چرا به شوش شهر شهیدان گمنام می گویند؟ چطور شد که شوش به دست عراقی ها سقوط نکرد » و مهمتر اینکه چطور شد که خوزستان سقوط نکرد ؟؟؟امید از سرهنگ پاسدار مهدی طرفی فرمانده سپاه ناحیه ی شوش ـ سرهنگ علی ظهیری فرمانده سابق سپاه ناحیه ی شوش جانشین فرمانده ی سپاه ناحیه ی شوش دانیال (ع) و سایر رزمندگان که با اصل مقاومتن و جانفشانی آشنایی کامل دارند از شوش دفاع کنند تا به حق خودش برسد ان شاالله