به قلم ـ استاد جعفر دیناروند
افراد را دور هم یافتن، نشانه ای از اتحاد برای ماندن است.نیاز را امری مهم یافتن، سزاوارست زیرا آدمی محتاج ترین موجودات است.
جامعه را معنا یابی همین بس که آن را ساخته ی آدمی بنامیم و غیر آن را تنها جمعی حسابی در نظر گیریم.این انسانیت هاست که اجتماع را تجلی می بخشد و این مراودات است که به آن استمرار می دهد.نگاه برای شکستن ها متصور نیست و یگانه سازی تنها مقصدی است که می تواند موفق آمیز باشد. اما این تنها آرزوست.آدمیان به جان هم می افتند و شکستگی را به وجود می آورند.آن طرف را نژاد، اصل می گردد و طرف دیگر را زبان، برتری می پذیرد.
شکستن ها را متجلی ساختن به انواع شق ها تصور می کنند و خود را آدمی می نامند.رنگ ها را برای برتری دیدن ها مطرح می کنند و شکاف ها را از تصنع به طبیعت گرایی تفسیر می نمایند. قلم در این رابطه تنها مبهوت می ماند.این از دیدگاه ابهت گرایی نیست که تعجب برانگیزی، اساسی برای توقف می ماند.جامعه می شکند در حالی که خود را متحد می یابد.قلم را جرئت بیان این حقیقت نیست و سکوت را تنها راه برای فرار در می یابد.
اندیشمندان برای فرار از جبرها،قلم می شکنند تا بهانه ای برای عدم باشند.انسانیت به حیوانیت تغییر شکل می دهد و بزک کنان وارد صحنه ها می گردند.چه بسا کسانی که حیوان وار دم از انسانیت می زنند اما آن را خطری برای موجودیت خود می یابند.قلم شکسته در این میان، از خطر مرگ رهایی می یابد به امیدی که در آینده، قادر به قد علم کردن باشد.اندیشمندان یکی پس از دیگری در این جامعه ی شکسته، غوطه ور می شوند اما هرگز خود را غرق یافته تصور نمی کنند.انسان ها را یافتن، سخت می گردد و ظاهر را بر باطن برتری یافتن، آسان می شود.فاصله ها توجیه می شوند.مردمان نژند، افزایش می یابند و دل ها تنها در کلام به هم نزدیک می شوند و این نزدیکی حتی از شنیدن شکستن ها هم عاجز می گردد.

جامعه شکسته در این میان، در حیران فرو می رود که باور نمودن آن را نیز مشکل می نماید. جامعه در حرکت خود، دایره وار سرعت می گیرد در حالی که در توقفگاه حیوانی خود نمایان می شود.نیرنگ و دروغ جای راستی و درستکاری را اشغال می کند و قلم شکسته نیز جز نظاره گری راهی نمی یابد.قلم را صدا در می آید که ما را با جامعه کاری نیست و نزدیکی ما از درون، تصور نخواهد بود.ما فاصله یافته های شکسته ای هستیم که تنها در کنار اندیشه های پاک، قابل توجیه می باشیم.انسان های حیوانی را نشانه نمی رویم که دندان های وحشتناک را گزیدن، متحمل نمی شویم.ما خودمان هستیم و تنها، در جامعه می مانیم و هرگز با جامعه، نیستییم. این می شود که از جامعه جدا می شویم در حالی که در آن قرار داریم.قلم ها در این وضعیت،تکه می شوند و در گوشه گوشه آن،باقی می مانند و گاه،لگدمال رهگذران می شوند.
شکستن ها،شکسته تر می شوند و صدای فریاد آن ها،شنیده نمی شوند.جامعه،ناشنوا شده است. گوش های تیز این جامعه،اشعار تعصبی را خوب می شنود و پایکوبان،جشن قدرت می گیرد که من آنم که رستم بود پهلوان. قلم را یاری حقیقت گویی آن نیست که واقعیت تلخ را نیز برای بیداری،به حرکت وامیدارد و بعد از آن است که می شکند.این شکستن در هیاهوی فریادها،محو می شود.قلم شکسته در جامعه شکسته،نمایان تر می شود.همانی که در آن،دغل بازی،رواج دارد و دروغگویان،میداندار معرکه اند. صداقت در بیان تاریخ،باقی می ماند و خاطره ها را اشغال می کند.بی اعتمادی،بیداد می کند.قلم های شکسته،انبار می شوند. جامعه،خمیده است.عصا در دست گیران است به این امید که چند صباحی،زنده بماند گرچه اندیشه را مدفون نماید. نادانی،یاری دهنده استمرار شکستن ها می شود تا بدانجا که عصا هم،شکسته می گردد.مرگ،چاره کار می شود.